آرزو

خرید بک لینک
دلم گرفت. منتظر بودم شاید امروز خبری ازش بشه. اما گفت که بازم نبوده

اون روزا که هنوز به فضای اونجا عادت نداشتم هر پنجشنبه ی سرمونی کامل بود. گل، شمع ، عود و...

پسر حاج آقا هم دست کمی از مانداشت . اونجا رو حسابی خوشگل کرده بود تا اینکه کم کم فهمیدم گلامونو می دزدن و بعد این شهردار بیکار، با گرفتن این همه هزینه اومد و همه چی رو برباد داد. چراغا،نیمکتا، همه چی... بدون اینکه به آرامش دیگران ذره ای فکر کنه واگه خودش نمی تونه کاری کنه حداقل بذاره مردم خودشون ی کاری کنن . همون اولین روزا، ی خانوم ی کم تپل و پیر ، عصا کوبون، بی هیچ دلیل اومد و بغلم کرد و حال و احوال کرد. صورتش دوست داشتنی بود. دندون نداشت و همین مهربون ترش کرده بود. نمی دونستم باید بهش پول بدیم یا نه . دادیم و با اکراه قبول کرد. افغانی بود ولی شباهتی به افغانیا نداشت. همیشه میومد . قبل از ما ! حسابی اونجا رو میشست و تا میدیمش می گفت من صبح رفتم قبر حاجی رو شوشتم! بابای من حاجی نبود

همیشه می رفتم دو قطعه اونطرف تر، از پشت می دیدمش. ی پسر 16 ساله داشت که تصادف کرده بود. روزای پنجشنبه و جمعه می نشست کنار قبر پسرش . سال 80 مرده بود . در تمام این سالا میومد و دبه های آب رو از این طرف اونطرف جمع می کرد و به مردم میداد و اونا هم بهش پول میدادن. هربار که می رفتم از خوشحالی جیغ می کشید و بغلم میکرد . اوایل چندشم می شد. می ترسیدم آنفلوانزا بگیرم. اما بعدها دیگه ترسی نداشتم از بغل کردن و بوسیدنش اونقدر که تمیز بود. با همون وضع همیشه ساعت و انگشتر و دستبند داشت.

این چند وقت تو فکر بودم انگشتر طلای خانوم جونم رو براش ببرم. هربار هرجا می رفت زیارت برای تک تک ما سوغاتی می آورد و می گفت دعات کردم. می گفت برای حاجی نماز خوندم .

اربعین پارسال و سال قبل ترش برام از کربلا چادر نماز آورد. بهم گفت می دونم چادر نمی پوشی اما مال کربلاست اگه نپوشیدی بده به مادرت. به مامانم گفتم ، عصبانی شد. گفت جا قحطیه تو بهشت زهرا دوست گیر بیاری؟

الکی گفتم چادر رو لای بوته ها گذاشتم اما بعدها دادمش که منیژه بده به ی آدم مستحق . صد بار به خودم گفتم حتمن من لیاقت این چادررو نداشتم . با جانمازهایی که آورده بود نمازای با حالی می خوندم. ی جورایی جانمازش منو با خدا آشتی میداد اما هربار مامانم میدید عصبی می شد و می گفت دختر این جانمازا رو از این خونه ببر بیرون!

یکماهه پیش رفته بود مشهد . دفعه پیش ی شال صورتی برام آورده بود. این بار ی شال حریر سفید با ی تسبیح برای هرکدوم حتی مامان. داده بود به محمد!چقدر خوش سلیقه بود و چقدر بزرگ

این همه مسافرت می رفتم هیچ وقت براش سوغاتی نگرفتم چون فکر میکردم پول بیشتر به دردش می خوره. ارومیه که رفتم یادم نبود چیزی براش بخرم یعنی اصلن فرصت گشت و گذار نداشتم .

هفته پیش داشتم فکر می کردم یکی از نقلایی رو که آوردم برای بابا خیرات بدم که یادش افتادم. شال و کلاه کردم و با هزار امید و آرزو بعد از دو ماه و نیم سه ماه رفتم. مامانم باز بهونه آوررد اما اصلن دیگه گوش نکردم . رفتم !

هفته ی قبل هم نبود . گفتم شاید مسافرته. نقل هم شد قسمت شهاب !

منتظر بودم این هفته محمد زنگ بزنه خبر بده که اومده

اما نداد. زنگ زدم و گفتم اومده بود؟ گفت نه!

دلم گرفته یعنی مرده؟ یا مریضه؟ یا به پول احتیاج داره؟ باید موبایل قبلیمو پیدا کنم شاید شماره اش اونجا سیو باشه.می خواستم شالشو بدم به کسی . اما دیگه نمیدم. یادگاری نگهش میدارم. فکر میکردم بعد از بابا دیگه موندن یا مردن کسی برام مهم نیست اما اشتباه میکردم . بدتر شدم! دارم خفه میشم . دلم عجیب براش تنگ شده بی خبری از خبرای بد بدتره. خیلی دوستش داشتم خیییییییلی! یعنی میشه بازم ببینمش؟ فقط یک بار!

به خاطر پدرم...

ما را در سایت به خاطر پدرم دنبال می‌کنید

برچسب: آرزو,آرزوهای بزرگ,آرزو چت,آرزوی عروسک پارچه ای,آرزو غفاری,آرزو افشار,آرزو معتمدی,آرزوی مرگ,آرزو امانی,آرزوهای بر باد رفته, نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 15:38

صفحه بندی